تبليغاتX
میم مثل مریم






















میم مثل مریم

فصل اول:

به ياد اونروزايي كه شادمهر قشنگ ميخوند...محمد رضا و من اين ترانه رو هر دومون خيلي دوست داريم...تو ماشينمون هم ميذاريم هر وقت باهم ميريم بيرون...هرچند من با صداي مهدي يراحي ياد خودم و خداي خودم ميافتم...ياد روزاي عاشقيم...روزاي امتحاناي سخت...روزاي سخت...بدون حضور هيچ واسطه اي بينمون...اما صداي شادمهر رو ميذارمش اينجا به دليل تنوع...و به دليل اينكه اينجا هم بايد با تحول خودم يه كم متحول بشه...

فصل دوم:

 محمد رضا براي پنج روز رفت ماموريت...اين اولين باره كه از هم دور ميشيم...هر چند كم كم دارم با واقعيتهاي زندگي روبرو ميشم...چه مجرد و چه متاهل...زندگي پر پيچ و خمه...همون نمودار سينوسي كه هميشه ميگفتم...با اين تفاوت كه الان يه سنگ صبور تو زندگيم دارم...سنگ صبوري كه گاهي هم خودشم اينقدر خسته ست كه نشسته خوابش ميبره...تا حالا نشده با هم اصطكاك پيدا كنيم...ولي گاهي شده كه ازش ناراحت بشم...داره سه ماه ميشه...

فصل سوم:

دارم دوباره كارهاي قبليمو با دقت و وسواس انجام ميدم...دوباره رفرش شدم...به عبارتي دوباره عقلم اومد سر جاش...

فصل چهارم:

من هنوز همون مريم قبليمم...همون جور لباس ميپوشم...همون احساسات رو دارم...زياد تغييري نكردم...نمي دونم اين خوبه يا بد...

فصل پنجم:

وقتي به اون تصادف شب عقدمون فكر ميكنم...تعجب ميكنم كه هنوز زنده ايم...وقتي ماشين صد و هشتاد درجه وسط چهار راه چرخيد...دو بار نزديك بود من و محمد رضا بميريم...بار اول من...و بار دوم محمد رضا...شايد چون داشتيم ميرفتيم گلستان شهدا هنوز هر دومون زنده ايم...البته اون ماشينايي كه زدن بهمون و مست هم بودن...اونا هم زنده موندن...شايد ما مانع اين شديم كه اتفاق بدي براي اونا نيافته كه داستانش مفصله...اينو نوشتم كه هميشه يادم بمونه كه خدا ما دوتا رو براي هم نگه داشت و بهمون يه تذكر داد كه قدر لحظه هاي با هم بودنمون رو بدنيم...

فصل ششم:

...

فصل هفتم:

رب

اني

لما

انزلت

الي

من

خير

فقير

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط مریم| |